یه سبد رازقی
 

هوای قریه بارانیست..!

کسی از دور می آید.. کسی از منظر گلبوته های نور می آید

نگاهش بوی جنگل های باران خورده را دارد و وقتی گیسوانش را رها در باد می سازد

دل من سخت میگیرد

هوای قریه بارانیست..!

مبینی که ساحل ها چه خاموش است؟!

کنار جاده ها دیگر گل لادن نمی روید.. آه برنجستان ما غمگین غمگین است

و دیگر برزگرها شعر لیلی را نمی خوانند.. روایت های شیرین را نمی دانند

هوا در عطر سوسن های وحشی..بوی اردک های کوهی را نمیریزد

و در شبهای مهتابی.. صدایی جز هیاهوی مترسک ها نمی آید

تمام کوچه ها دلتنگ دلتنگند

ستاره جان خداحافظ.. دل من سخت غمگین است..!

 

                                                                                      محمد شمس لنگرودی

پیامک ()        link        شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ - مژده

دنیای دگر !

تنها چیزی که از من دلجویی می کرد.. امید نیستی پس از مرگ بود..!

فکر زندگی دوباره من را می ترسانید!

من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می کردم.. انس نگرفته بودم.. دنیای دیگر به چه درد من می خورد؟!

 

پیامک ()        link        سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ - مژده

پوچم..!

از این روزهایی که داره میگذره بیزارم!

دلم می خواست یه ریموت کنترل داشته باشم و بزنمشون جلو..

 این قدر جلو که خودم هم وضعیت اون زمان رو درک نکنم.. نفهمم چی گذشته و چی شده.. فقط مطمئن باشم که این روزها گذشته و تموم شده و برگشتنی نیستن..! همین!

 

پیامک ()        link        جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠ - مژده

می نویسم... پس هستم

برای جمع و جور کردن خودم زمان زیادی گذاشتم.. موفق نشدم!

آره.. موفق نشدم که هیولا و بلعیده شدن خودم رو به دست فراموشی بسپارم.

از جاهای زیادی هم سر در آوردم ولی خب ...!

بی خیال.. مهم اینه که فعلا قصد دارم برگردم. شاید با شروع نوشتن توی بلاگ آرامش از دست رفته ام رو به دست بیارم.

 

 

پیامک ()        link        شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠ - مژده

خداحافظ

همه چی تموم شد...

بازم دیر جنبیدم.

هیولا من رو بلعید !!!!!!!

 

می خوام تنها باشم... تنهای تنها!

فعلا خداحافظ!

 

پیامک ()        link        سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩ - مژده

 

چشمانم را می بندم، سیاه پوش خاطرات شده ام.

چشمانم را می گشایم، سوگوار حقیقت به جا مانده ام...

 

پناهی میشناسید از این برزخ بی پایان؟!

 

پیامک ()        link        سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩ - مژده

مبارزه با هیولا...

هر کس که با هیولاها می جنگد باید مراقب باشد در طول این نبرد، خودش به هیولا تبدیل نشود.

اگر زیاد در ورطه ای خیره شوی، آن ورطه هم به تو خیره خواهد شد...!

 

پیامک ()        link        دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩ - مژده

کابوس بی پایان

من به دام افتاده ام، کابوسم تمام نمی شود....

نمی توانم بلند شوم، هیولا روی سینه ام نشسته. ناخن های تیغ مانند و زهر چکانش قلب و ریه ام را سوراخ می کنند و حفره ی شکمم را می درد و آهسته آهسته، با طمانینه ای از سر حیوانیت، دنده هایم را یک به یک بیرون می کشد و اندرونم را می بلعد، گریزی نیست!

زجرم ولی هنوز به نهایت نرسیده...

بیدار می شوم، چشمانم را که می گشایم، هیولا هنوز همین جاست.

من به دام افتاده ام، کابوسم تمام نمی شود....

 

پیامک ()        link        پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩ - مژده

چشمان کاملا بسته!

کودکی هست که دستمال بر چشم، با دستانی گشوده، دنبال فریاد های شاد دوستانش با احتیاط می دود.

زمین می خورد، می خندد.

به پشتش ضربه می زنند و فرار می کنند، می خندد.

برای پشت پا می گیرند، زمین می خورد، می خندد.

تمام تنش زخم شده، می خندد....

حال... سکوت...

نمی فهمد از کی سکوت شده.

می ترسد، نمی خندد، بغض، ترس، اشک از گونه هایش سرازیر است!

اما، اما از ترس ندیدن هیچ کس، تا ابد با چشم بند زندگی می کند...!

 

پیامک ()        link        چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩ - مژده

قصه ی ما دروغ بود...!

 

غول سالخورده با نوک چنگال های بلند و تیزش پشت گوشش را خاراند، از پشت ابروهای سپید پرپشتش چشمان دودو زنش را به دختر کوچولوی مو بلند که کنارش روی کنده درخت نشسته بود ، دوخت و گفت: "چطور تو از من نمی ترسی دختر جان؟ همه از من می ترسند."

دختر کوچولوی مهربان موهای بلوندش را پشت گوشش گذاشت، لبخندی به غول زد و گفت: " چون آنها همه فکر می کنند که تو بدی، ولی من باور نمی کنم."

غول پیر لبخند غمگینی زد و گفت: "باید بکنی."

و با یک حرکت نرم خرخره ی دخترک را برید، و همان طور که خون تازه سرخ توی صورتش می پاشید، سوت زنان شکم دختر را درید و اندرونش را بیرون ریخت و بعد جسد را گذاشت روی کولش تا ببرد برای زمستان نمک سودش کند...!

 

پیامک ()        link        دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩ - مژده