یه سبد رازقی
مروری بر خاطرات قدیمی!

سلام

مدت زمان خیلی خیلی زیادی میگذره, از وقتی که به اینجا دلبستگی داشتم و هر روز چک میکردم.. برای دل خودم مینوشتم و ذوق میکردم که وبلاگی دارم.

شاید الان بزرگ شدم, شاید نوع زندگیم فرق کرده!!! که حتی توی این چند سال سری هم به اینجا نزدم... امروز که خیلی اتفاقی یادش افتادم و سرکشی کردم دلم گرفت, چه خاطراتی که یادآوری نشد برام..! روزهای سخت, روزهای خوشی, پر از خاطره های متفاوت..!

با تک تک این پست ها خاطره دارم, درد کشیدم امروز وقتی هر کدومشون رو خوندم و یادم اومد که چی شده بود که اینا رو نوشتم, شاید بهتر بود هیچ وقت یاد اینجا و خاطراتش نمی افتادم. یاد روزهای نوجوانی و دنیای خوش آب و رنگ مجازی ای که داشتم.. کلوب, اورکات, یاهو مسنجر, بلاگ نویسی در بلاگفا و پرشین بلاگ..!!! که الان همشون متروکه شدن! دیگه هیچ کدوم از دوستام اونجا نیستن.. حتی لینک های وبلاگ های دوستام هم غیرفعال شدن.

خیلی هاشون رو از دست دادم.. آدم های خوب و بدی که یه دنیا خاطره دارم باهاشون.

ولی خب...!!! اینجا و همه ی اون خاطرات برای قدیمه. الان همه چی فرق کرده. دیگه حتی دانشجو هم نیستم. یه کارمندم که توی یه شرکت دولتی کار میکنه و هر روز سر ساعت هفت باید کارت بزنه. دغدغه ها و طرز زندگی فرق کرده. دیگه حتی مجرد هم نیستم که بتونم به راحتی قدیما با دوستای خوش گذرونم برم و بیام. کلا همه چی برام عوض شده. هر چیزی که قبلا برام مهم بود الان اهمیت خودش رو از دست داده و معضلات و اتفاقات دیگه ای هستش که بهشون اهمیت میدم.

جالبه..!! زمان همه چی و همه جور احساسی رو عوض میکنه. شاید دیدن این وبلاگ برام دردناک بود ولی اینو میدونم که نیم ساعت دیگه مجددا فراموشش میکنم و به زندگی روزمره و دوست داشتنی ای که این روزا دارم برمیگردم.

به امید اینکه همه روزهای سختی شون رو فراموش کنن و زندگی ای سرشار از خوشی و شادکامی رو تجربه کنن.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٤ - مژده

 

هوای قریه بارانیست..!

کسی از دور می آید.. کسی از منظر گلبوته های نور می آید

نگاهش بوی جنگل های باران خورده را دارد و وقتی گیسوانش را رها در باد می سازد

دل من سخت میگیرد

هوای قریه بارانیست..!

مبینی که ساحل ها چه خاموش است؟!

کنار جاده ها دیگر گل لادن نمی روید.. آه برنجستان ما غمگین غمگین است

و دیگر برزگرها شعر لیلی را نمی خوانند.. روایت های شیرین را نمی دانند

هوا در عطر سوسن های وحشی..بوی اردک های کوهی را نمیریزد

و در شبهای مهتابی.. صدایی جز هیاهوی مترسک ها نمی آید

تمام کوچه ها دلتنگ دلتنگند

ستاره جان خداحافظ.. دل من سخت غمگین است..!

 

                                                                                      محمد شمس لنگرودی

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ - مژده

دنیای دگر !

تنها چیزی که از من دلجویی می کرد.. امید نیستی پس از مرگ بود..!

فکر زندگی دوباره من را می ترسانید!

من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می کردم.. انس نگرفته بودم.. دنیای دیگر به چه درد من می خورد؟!

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ - مژده

پوچم..!

از این روزهایی که داره میگذره بیزارم!

دلم می خواست یه ریموت کنترل داشته باشم و بزنمشون جلو..

 این قدر جلو که خودم هم وضعیت اون زمان رو درک نکنم.. نفهمم چی گذشته و چی شده.. فقط مطمئن باشم که این روزها گذشته و تموم شده و برگشتنی نیستن..! همین!

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠ - مژده

می نویسم... پس هستم

برای جمع و جور کردن خودم زمان زیادی گذاشتم.. موفق نشدم!

آره.. موفق نشدم که هیولا و بلعیده شدن خودم رو به دست فراموشی بسپارم.

از جاهای زیادی هم سر در آوردم ولی خب ...!

بی خیال.. مهم اینه که فعلا قصد دارم برگردم. شاید با شروع نوشتن توی بلاگ آرامش از دست رفته ام رو به دست بیارم.

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠ - مژده

خداحافظ

همه چی تموم شد...

بازم دیر جنبیدم.

هیولا من رو بلعید !!!!!!!

 

می خوام تنها باشم... تنهای تنها!

فعلا خداحافظ!

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩ - مژده

 

چشمانم را می بندم، سیاه پوش خاطرات شده ام.

چشمانم را می گشایم، سوگوار حقیقت به جا مانده ام...

 

پناهی میشناسید از این برزخ بی پایان؟!

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩ - مژده

مبارزه با هیولا...

هر کس که با هیولاها می جنگد باید مراقب باشد در طول این نبرد، خودش به هیولا تبدیل نشود.

اگر زیاد در ورطه ای خیره شوی، آن ورطه هم به تو خیره خواهد شد...!

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩ - مژده

کابوس بی پایان

من به دام افتاده ام، کابوسم تمام نمی شود....

نمی توانم بلند شوم، هیولا روی سینه ام نشسته. ناخن های تیغ مانند و زهر چکانش قلب و ریه ام را سوراخ می کنند و حفره ی شکمم را می درد و آهسته آهسته، با طمانینه ای از سر حیوانیت، دنده هایم را یک به یک بیرون می کشد و اندرونم را می بلعد، گریزی نیست!

زجرم ولی هنوز به نهایت نرسیده...

بیدار می شوم، چشمانم را که می گشایم، هیولا هنوز همین جاست.

من به دام افتاده ام، کابوسم تمام نمی شود....

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩ - مژده

چشمان کاملا بسته!

کودکی هست که دستمال بر چشم، با دستانی گشوده، دنبال فریاد های شاد دوستانش با احتیاط می دود.

زمین می خورد، می خندد.

به پشتش ضربه می زنند و فرار می کنند، می خندد.

برای پشت پا می گیرند، زمین می خورد، می خندد.

تمام تنش زخم شده، می خندد....

حال... سکوت...

نمی فهمد از کی سکوت شده.

می ترسد، نمی خندد، بغض، ترس، اشک از گونه هایش سرازیر است!

اما، اما از ترس ندیدن هیچ کس، تا ابد با چشم بند زندگی می کند...!

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩ - مژده